أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
270
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
« لا يقبل اللّه صلاة بلا طهور . » « 1 » و حضور دل شرط است و قبول نماز است « 2 » . قوله « 3 » : « لا يقبل اللّه صلاة من لا يحضر قلبه فيها . » « 4 » اى كسى كى عمرى در عالم اسم و رسم نماز كردهاى ، و در « 5 » دعوى اخلاص بندگى باز « 6 » كردهاى ، بنگر كى تا در نماز از جملهء حاضران بودى « 7 » و يا از جملهء غايبان بودى « 8 » ، اگر « 9 » از جملهء حاضران بودى پس « 10 » خنك روزگار ترا ، از « 11 » حضور دل « 12 » ، ديوان ترا از كلّ زلّتها سپيد كرده است ، و اگر غايب بودى « 13 » ، واى بر تو كى آن غيبت « 14 » از كل طاعتها « 15 » و سعادتها نوميد كرده است . حكايت [ 67 الف ] رابعة العدوية رحمة اللّه عليها « 16 » خمير « 17 » كرده بود چون در نماز ايستاد بر خاطرش بگذشت « 18 » : اين خمير خاسته « 19 » است يا نه ؟ چون از نماز فارغ شد ، خوابى برو « 20 » درآمد ، بهشت را بخواب ديد و در آنجا كوشكى ديد از يكدانه ياقوت سرخ و بعدد ستارگان « 21 » آسمان بر او كنگرهها ديد « 22 » ، و سنگ « 23 » از هوا در مىآمد « 24 » و بر آن كنگرهها مىافتاد و « 25 » ويران مىكرد . پرسيد كى اين كوشك از آن كيست ؟ گفتند « 26 » : از آن رابعه . گفت : اين كنگرهها « 27 » چرا ويران مىكنند ؟ گفتند : در نماز دلش « 28 » غايب شد ، اين سنگ از منجنيق غيبت « 29 » دل اوست كى مىآيد و اين كنگرهها را خراب مىكند .
--> ( 1 ) - + و از نماز آن مقبول باشد كه بنده در آن حاضر باشد ( 2 ) - « و قبول نماز است » ندارد ( 3 ) - + عليه الصلاة و السلام ( 4 ) - + گفت صلى اللّه عليه و سلم هر نمازى كه دل در او حاضر نيست او را بدرگاه حق قبول نيست ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - بدى ( 8 ) - بدى ( 9 ) - + حاضر بودهء ( 10 ) - « از جمله حاضران بودى پس » ندارد ( 11 ) - آن ( 12 ) - حضور تو ( 13 ) - بدى ( 14 ) - + ترا ( 15 ) - ندارد ( 16 ) - رحمها اللّه ( 17 ) - خميرى ( 18 ) - درآمد ( 19 ) - در متن : خواسته ( 20 ) - به دو ( 21 ) - ستارههاء ( 22 ) - + و سنگى ديد كه ( 23 ) - ندارد ( 24 ) - آمد ( 25 ) - + آنها را ( 26 ) - گفتندى ( 27 ) - گنگرهاش ( 28 ) - در نمازش دل ( 29 ) - در متن : غيب